................................ته خط
ولی نمی تونم جم بخورم. با دست و پای بسته حتا یه قدم هم جلو نمی رم.این روزها جز این احساس های گنگ هیچی برام نمونده.
ولی نمی تونم جم بخورم. با دست و پای بسته حتا یه قدم هم جلو نمی رم.این روزها جز این احساس های گنگ هیچی برام نمونده.
براي متولد شدن،زمان را از دست داده ام.انگار در بهاري تكرار نشدني متولد شده باشم و در خزاني مكرر بهار وجودم را از ياد برده باشم .چون كودكي معصوم كه مو هايش از رنجي يا وحشتي سفيد گشته و چهره پر دردش در هم شكسته و دورگردي از پا انداخته تازگي نفس هايش را.در درونم ترديد و بغض رشد مي كند مانند لوبياي سحر آميزي كه دردرون خاكي مرغوب افتاده باشد.از حقيقتي كه شادس آرزوهايم را سلاخي كرده به درد آمده ام.حقيقتي كه ديگر از آن راه گريزي نيست.«گاه به سخن گفتن از زخمها نيازي نيست.» احساس مي كنم در درونم انسان مشهوري به قتل رسيده و تلخي نبودنش جانم را به درد كشانده دردي كه حتا برايش يا به احترامش يا به يادش نمي تواني شيون كني، گريه كني يا فرياد بكشي.ته كشيده سيگار وجودم. از باورهايم خانه ترك بر داشته و موريانه هاي خستگي همه چيز را خورده اند.چيزي جز التهاب و درد در ساية لباسهايم نمانده . خود راتكاندم شايد از گرد واماندن رها شوم و به سكوت ها ي تكراري پايان دهم اما نشد.
حرفي براي گفتن ندارم.هيچوقت نداشتم از زماني كه درد را شناختم و سايه پير درخت باغچه مان را.

آي عشق آي عشق چهره ي آبيت
پيدا نيست
و كسي كه شايد به يكبارگي در عاشقي پيچيده باشد.
آي عشق آي عشق رنگ آشنايت پيدا نيست.
با اينهمه اي قلب در به در از ياد مبر كه ما
من و تو
انسان را رعايت كرده ايم خود اگر شاهكار خدا بود يا نبود
به ياد آر كه ما همچنان منتظريم تا شب كريسمس برسد
در هياهوي صداها در نيمكت هاي خالي از رهگذر
ما هميشه منتظر ستاره بوديم
بي آنكه خود را باخته باشيم.
(combine withe shamlo by neda ِ.poems)
روزها را شانه مي كنم و
ماه ها را مرتب
شب ها را تا مي كنم در دفتر خاطراتم
از جلد خاكي روزها بيرون مي زنم
پي دلداگي كودكان درونم
به بازي خانه ها را مي شمرم
و از شر سنگ كوچك دلتنگي را حت مي شوم
پرچين هاي كاغذي خيس از نم اشكهايم
شايد باد مرا به تو رسانده باشد در خيرگي چشمان گربه اي .
من ماه ها و روزها را مرتب مي كنم.
سایه ام چرک شده از بس در خیابانهای پر از دوده و آدم بی چهره و بلند قامت از میان جمعیت به حیرانی گذر کرد.تنهایش گذاشته بودم.شاید بی کسی سردر گمش کرده بود.شاید انقدر بی اعتماد به نفس شده که باور ندارد سیاه است..باور ندارد سایه آدمی است که هنوز به آفتاب سلام میدهد هر روز.از من سکوت را یاد گرفته ازمن بغض نترکیده را فروخوردن ازمن در من مردن.دلم سیاه می شود هر بار که ظهر برای احترام به خورشید تا می شود کو تاه و معصوم.برایش دلم می سوزد.گرد تنم می چرخد برای هر ساعت و دلتنگی هایش را دور من با ثانیه آونگ می زند. ته سیگارش را روی سایه ام خاموش کرد. جای پایش ماند.این بار هم کوتاه شد. جای او دلتنگی هایش را نوشتم .سایه شدم.
انقدر دویدم که جایی خوردم زمین زیر سایه تو.صورتم زخمی است .سایه ام خونی.دو راه بیشتر نداشتم..یا با سایه ی سنگین تو به راه می افتادم یا با سایه ی چرک ومرده ی خود از جهان می رفتم.
چیزی برایم وجود ندارد جز اینکه آدم نمایی باشم تا سایه ام بماند بیش تر از من . نمایش آدمک مرده ای که برای هیچ آمده بود. هیچ شکلی نداشت حتی شکل تنهایی شبیه تاریکی.
امده بودم تا بمانم تا وقتی خورشید می رقصاندش و من بغض برای فرو خوردن در گلو ندارم.
سایه ام را در طشت بزرگی شستن آرزویم بود.( ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم).
کف کرده است تنهایی ام .با قل قل آب روی سایه ی تاریکم ومن هنوز در فکرم....
چرا سایه ام را دور نیانداخته بودم اینهمه سال؟؟
۲۹/۱۱/۸۵
ازخود می پرسم
و روی علامت سوال دراز می کشم و قوس می آیم
تا به خود آیم چرا؟؟؟
روی نگاهت مردی که از خود ((بی خود)) راضی است
در دکان روزی تعطیل خستگی هایش را حراج می کند.
و من خواننده ((متنها ))یش
نیستم ((شاید!)).
چه شکایتی؟!
از تو که چند فیلتر قرمز را آتش زدی
و روی حادثه مکث کردی ...
روی خط کشیهایی که بیرنگ شده اند.
از بس مسافریم و دلتنگ.
ترمز و بوقی که در رسیدن من به تو کش می آید
و چراغی که در توهم من سفید می ماند از
بیرنگی چشمانم.
از هر چه میگذریم به هیچ که نه...
خسته تر از آنیم مگر نه؟
دیگر چه فرقی دارند
آلفرد هیچکاک و آنتونیونی
وقتی ((آنی)) که باید باشد نیست در( آنی هال)
و عینک گرد وودی آلن هم
روی نت های باخ
روی رنگهای ...کیشلوفسکی
روی ماهنامه ها..
ورق به ورق کسی با من هست. نیست؟؟
غریبگی نکن
اینجا تاش قلمی ام هست..
چند سطر از من بنویس!
دکان همسایه ما غاز دارد یا
شعرهایم مرغی که یک پا؟
این نحسی کاغذ است که جا کم می آورد روی این ۱۳
تا جمعه... چه خرافاتی آدم خواب می بیند.
مصداق حقیقت است
همذات پنداری با رویای لزبی بودن
به ۱۸ آبان می رسد
و مرد صفتی... خودم خواندم!
آبان ماهی ها......؟!
((شاید))!
این زنهای آبانی به دنبال ((اوروفه )) می گردند
و کسی با رویز رویز
خستگی هایش را باد می برد.
((برای بهترینم..دوست خوبم همایون سیرت.))
اگر مانده ام بر سر نگاهت جاوید و
کفشهایم را جفت نکرده ام
بهانه ای هست
سکوت را اگر چه جدی یافتم بهانه ای نبود
با دسته های سرخ گلهای قالی
با پیچک های مست
فانوسهای خاموش می گذشت
که آماده ایم ومانده ایم با هم به خاموشی .
فانوسها در رقص چشمانت
به گاه
و دیدنت
دیدن نمی شمرد روزهایم را
پرسه ...
و بارآمدیم
بی نگاه و خاموش ـ روشن فانوسهایمان
(۱۳۷۸)
زمان با فریاد آغاز شدو سکوتم را مهر زدند، چون نامه سر بسته به نشاني كه گير نده ي مجهول دارد. مليونها پرنده پركشيد از زير پاهايم با ترسي معكوس! با وحشت از جهاني گم به راه افتادم. به تو افق مرد و زني كه كوله بار تنهايي بر دوش مي كشيدند ؛ ژنده پوش و خسته و از سرما مي گريختند در قايقي بي پارو و بي بادبان براي مقصدي تا نا كجا ناآباد؟ !من هم همراهشان رفتم بي زورق و بي لباس ،عريان و در موجهاي آرزوهايشان غرق شدم. مردي كه مي خواست ناخدايي باشد با بزرگترين كشتي آرزوهايش به سرزمينهاي خالي از سكنه سفر كندو هزاران مسافر خسته را تا جايي كه مي تواند ببرد و موجها... موجها آرزوهايش را بالا و پايين مي كشيدند تا در روياي زن كودكي متولد شد كه عرياني بي حاصلش نبوت عشق بود و بلوغ شاعرانة غزلي ناسروده و لبهاي سرخ كودك ،تبسم حقيقت رهايي بود؛ رهايي از بندهاي تاريكي. روي موجها، اسكلت هاي حقيقت يخ زده بود و كودك نارسيده شان مجسمه اي بودايي از بلور بر درياچه ي يخ بسته زمستاني نشسته بود در زورقي شكسته و آرامش ژرف وارهيدگي در پلكهاي بسته اش آرامش روز تعطيل آخر سال را بر هم زده بود. زير بودا ماهيها قد مي كشيدند و روشن بيني از دهانشان ساطع مي شد. عابران تنها با گرفتن عكسي سبك مي شدند و وجدان خود را جايي نزديك بودا جا مي گذاشتند. روي روز نامه ها هر روز تيتر مي شد زن و مردي........
و مردي با شرم سيگار لايتم را روشن كرد. با خاطره روزي كه كنار در ياچه عكس گرفته بود مرا براي خوردن فنجاني قهوه دعوت كرد. جايي كه هزاران بار خود را آنجا ديده بودم. ..!جايي كه ملونها انسان از روشن بيني خود و فلسفه وجود بحث مي كردند و از ارسطو و نيچه، هگل و كانت كتاب به يكديگدر قرض مي دادند تا در تاريكي آنها رهيده شوند. چيزي تلخ تر از قهوه در گلويم گير كرد
چيزي كه مي دانستم هرگز هضم نمي شود .بودن در دنيايي كه به آساني فراموش مي شود بي فلسفه ي بودن يا نبودن.
وثانیه هایش را در افتادن برگی خشک
از یاد می برد
نگاه می کنم.
سایه های وهم
از طاقت من بالا می روند
و زیر گلویم
تمام ابرهای جهان
جمع می شوند
در نگاهم
بازی کودکانه ی کودکان قدیمی
روی سنگهای خانه بازی
می شکند.
خانه بستم..
دکان تخته شد.
و سایه ها قد کشیدند....
درختهای تنومند بی کسی و
من از یاد بردم
روی آب کسی در حال غرق شدن بود.
و اینهمه تعجیل از ثانیه ها فرو افتاد
..
واپسین خنده ام از دهانی گس از تمام فصول چرخید.
در باد می رقصد دستانم و
چیزی جز لمس بی کسی
طاقت آفتاب را قد نکشیده است
قدری ترحم از لیوان خالی و مسکن درد بر
نامه های تکه تکه از انتظارم فرو ریخت رگه رگه اعتمادم...
دستهایی که برای تو در باد می رقصد
در زمان از یاد می رود!
در انتهای خود سایه ی کسی
دلمردگی هایم را بدرود می گفت.
سایه ات سنگین است!
سایه ات چرک
در باد می رقصد

آخه فقط من می دونم..
شانه ی چوبی خواهرم را کجا قایم کردم.
(به یاد بهترینم :دوست ،برادر، یاور وتکیه گاه از دست رفته ام، داریوش خانی که برگشت به کودکی با همين شعر.ياد او و زنده یاد حسين پناهي گرامي)
