تبليغاتX
bitter night
آدما چوپانهایی هستن که برای دروغ گفتن به دنیا می آیند.
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:58 توسط ندا عباسی| |
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست.




دیر فهمیدم این پیام حسین پناهی عزیز را ولی الان که می فهمم دلم می خواست آخرین روزهای زمین بود!




نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:10 توسط ندا عباسی| |

مي دوني انقدر دويدم كه نفسي نموند تا با هات حرف بزنم.سايه ها جلوتر از من بودن. واسه همين زمين خوردم وكسي بلندم نكرد،آخه تو روبا خودشون برده بودن. من بين درخت ها جا موندم بين بي اعتمادي ها وكسي كمكم نكرداز جا بلندشوم.ترسيدم كه توي تاريكي بمونم. موندم و تو رفتي!به همين سادگي. من شدم اون، ادم قر قرو كه تو رو ياد دلتنگي هات مي انداخت .سايه ها شدن پري دريايي هاي مهربون .

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:47 توسط ندا عباسی| |
باران برسر تنهايي ام ديگر نمي بارد


نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 1:23 توسط ندا عباسی| |
غرق ،خشت خانه از وحشت

از ترس نبودنم، اينجا

لابه لاي خاطرات

پير و چرك ،چيزي دزديده از زباله هاي ماندگي روي دستهاي كثيف وهم

نامم را دربقچه هاي دلتنگي مچاله مي كند كولي زمان

و ساعت جري چرت اتاق را پاره ...

قيلوله ي ماندنم غلت مي خورد  روي دستهاي راست روز

وكابوس رفتنم

چون مكثي روي در

سكته مي شود ،با جواني ام جفت

بلوغ روزهايم را صلوات مي فرستي

با روزنامه اي

 روضه هاي نخوانده را از ياد مي بري

چند پرنده نذرمن كن

مثل تمام پروازهاي نا به هنگام

جايي كه روشنايي سكوت مي كند

و باران عقده مي گشايد

 

 چند شب از من مي گذرد

.......

خانه با وهم شيرجه مي كشد

                   و قاصدك از خبرهاي تازه   

در تقويم چيزي از تاريخ نمي ماند

نه خاطره جدال ، نه تلخي دشنام

تنها عطر اسپرسو ،خانه را وحشي مي كند

و زمان با اسبهاي پير خاموش رم.

            نرد مي بازي و مارس مي شود دلتنگي هايت

زير طاق اتاقم ،بين رقص ها و والس ها

چيزي تو را مي كشاند به جايي كه منم

به هجي نامم بيا

بايك حرف از خواب برمي خيزم

بودنت را به آغوش مي كشم

و وجودم را نذر بودنت مي كنم

باقي بقايت ...

سپيده دم در ديوار ها تبله كرده و

 شيدايي چون سكوتي لبا لب دركوچه هاي قهر و آشتي

با سوتي عاشقانه

 از لبان تو و باران پر مي كشد

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:33 توسط ندا عباسی| |
انقدردویده ام که چهره ام درلابه لای در ختان حادثه جا مانده است.

 قدری دیر رسیدم !!

 

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 21:29 توسط ندا عباسی| |
وقتي از دلتنگي هاي نموروخستگي هاي سمج

در دهانه ي اتاقي خالي جاي تو را

چند كتاب كهنه و خورده نان پركرده ..

خستگي درسايه كلاغها دراز مي كشد وباران قد مي كشد.

خميازه هاي پاره روز پر ازدلتنگي ام را ازمن مي گيرند.

بهانه گم مي كنم تا از خط عابربيرون بزنم..

زير هرچه سبزاست جامي مانم!

انگارمانده ام كه فقط بمانم.

جازده روز و عصر به مهماني رفته

وكلاه دلتنگي فردا برسرم جامانده است.

نقاشي از:سالوادوردالي

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 1:25 توسط ندا عباسی| |
باز هم از خستگی ایام به دکان تعطیل چشمانت پناه می برم ./

بی امید خبری خوش تیتر سوخته کتابهای حادثه می شوم/.

ردپایم زمین را شوره بسته و در پاهایم نم دلتنگی قد می کشد

 و نقشه ی جغرافیایی دلتنگی  روی تیار ترک نقش می بندد/

از همه کتابها بیرون زدم /جای تمامی شاعران مرده گریستم.

چتر را بستم و از حادثه ای دیگر

نمناک گذر کردم همچون سایه رقصنده ای در مه..

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 16:57 توسط ندا عباسی| |

در كوچه‌ما علف مي‌رويد. ‌بز پيري از لابه لاي آسفالت كهنه ‌و ‌دهان باز كرده علف مي‌كند. همسايه‌ما آدم بيماري است. بار سنگيني روي دوش بز بيچاره مي‌گذارد؛ طعم خوش علف‌را از ياد بز پير‌و‌ خسته مي رود. ‌روز و شب بز بار‌جا به‌جا مي‌كند و آسفالت‌ها را مي جويد تا علف تازه و‌جواني را بجويد ؛ بز پير‌بار ‌را‌به ‌جاي خر لنگي تا نا‌كجا مي‌برد. خرلنگ خود‌را به ‌لنگي زده‌و عرعركنان پي ‌بز، مي ‌پرد بالا و پايين . بزك خسته نيمه غروبي از ته كوچه پي علفي باز مي‌گردد.

در كوچه‌ما باد تندي مي‌وزد. مانتوي كوتاهم به تنم مي چسبد و پيراهن خانگي‌ام از زير مانتو بيرون است و به بد قواره گي خود مي‌خندم. بز پير علفي را با دندانهايش‌كشيد ‌از ريشه بيرون و من كوله سنگينم را بر دوشم گذاشتم. نم نم باران بر صورتم سيلي مي‌زند و‌كمرم خم شده از باد. نمي دانم مي‌روم‌كجا؟

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 1:31 توسط ندا عباسی| |
روحم  داره ,می سوزه از هزاران ته  سیگاری که رویش خاموش شده.احساس می کنم دست و پاهام بستس ولی یه حیوون درنده  داره با آخرین سرعتی که حیات وحش بهش داده می آد که از پا بندازتم

ولی نمی تونم جم بخورم. با دست و پای بسته حتا یه قدم هم جلو نمی رم.این روزها جز این احساس های گنگ هیچی برام نمونده.

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:52 توسط ندا عباسی| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir